شنبه بیست و چهارم دی 1384
نمی دونم چرا وقتی دنبال خوشبختی می ری و دنبا لش می گردی یا دنبال کسی که باهاش خوشبخت بشی می گردی ،زمین زمان دست به یکی میکنند و تو رو زمین می زنند.تو دوباره شروع می کنی و دوباره می زنندت زمین و تو بر اثر هر بار زمین خوردن یک زخم در روحت ایجاد می شه.اونقدر تو ادامه می دی و زخمی میشی که از درد بی حس و خسته می شی.تمام انگیزهات از بین میره.بد زمانی که از همه چیز خسته شدی خوشبختی میاد سراغت.اما چه فایده دیگه دیره .اونقدر بی حس و خسته ای که نمی تونی از خوشبختی استفاده کنی.اصلا نمی تونی حسش کنی.
اخه چرا اینقدر دیر می یاد؟
نوشته شده توسط بهمن در ساعت 17:20 | لینک
|
جمعه شانزدهم دی 1384
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد
راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت
نوشته شده توسط بهمن در ساعت 2:4 | لینک
|
جمعه شانزدهم دی 1384
یک نفر...
یک جایی...
تمام رویاهاش لبخند توست...
و زمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه...
پس هرگاه احساس تنهایی کردی
این حقیقت رو به خاطر داشته باش.
یک نفر...
یک جایی...
در حال فکر کردن به توست
نوشته شده توسط بهمن در ساعت 2:3 | لینک
|
